صفحه ها
دسته
وبلاگ های دوستان
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 48904
تعداد نوشته ها : 104
تعداد نظرات : 13
Rss
طراح قالب
موسسه تبیان

زمين ايمان آورد و جهان سبز شد...
زمين سردش بود، زيرا ايمانش را از دست داده بود ؛ نه دانه اي از دلش سر در مي آورد و نه پرنده اي روي شانه هايش آواز مي خواند. قلبش از نااميدي يخ زده بود و دستهايش در انجماد ترديد مانده بود. خدا به زمين گفت: عزيزم ايمان بياور تا دوباره گرم شوي. اما زمين شك كرده بود، به آفتاب شك كرده بود، به درخت شك كرده بود، به پرنده شك كرده بود.
خدا گفت: به ياد مي آوري ايمان سال پيشت چگونه به پختگي رسيد؟ تو داغ و پر شور بودي و تابستان شد، و شور و شوقت به بار نشست و كم كم از آن شوق و بلوغ به معرفت رسيدي، نام آن معرفت را پاييز گذاشتيم. اما...
من به تو گفتم كه از پس هر معرفتي، معرفت ديگري است، و پرسيدمت كه آيا مي خواهي تا ابد به اين معرفت بسنده كني؟
تو اما بي قرار معرفتي ديگر بودي. و آنگاه به يادت آوردم كه هر معرفت ديگر در پي هزار رنج ديگر است. و تو براي معرفتي نو به ايماني نو محتاجي. اما ميان معرفت نو و ايمان نو ، فاصله اي تلخ و سرد است كه نامش زمستان است.فاصله اي كه در آن بايد خلوت و تامل و تدبير را به تجربه بنشيني، صبوري و سكوت و سنگيني را. و تو پذيرفتي.
اما حال وقت آن است كه از زمستان خود به در آيي و دوباره ايمان بياوري و آنچه را از زمستان آموختي در ايمان تازه ات به كار بري. زيرا كه ماندن در اين سكوت و سنگيني رسم ايمان نيست، ايمان شكفتگي و شور و شادماني است. ايمان زندگي است
پس ايمان بياور، اي زمين عزيز !
و زمين ايمان آورد و جهان گرم شد. زمين ايمان آورد و جهان سبز شد. زمين ايمان آورد و جهان به شور و شكفتگي و شادماني رسيد.
نام ايمان تازه زمين، بهار بود.

عيدتان پيشاپيش فرخنده و مبارك باد


دسته ها : نوشته ادبی
جمعه بیست و هفتم 12 1389 19:29
X